انسان
امروزی چه بخواهیم و چه نخواهیم از لحاظ حقوقی دیگر «رعیت» محسوب نمیشود و «شهروند»
است و به ناگزیر صاحب «حق » و فرقی ندارد که این انسان صاحب حق در کلان شهری مثل
تهران و مشهد زندگی کند یا دردهستانی
مانند فارغان و جناح و لیردف.
او
نیازهایی دارد کاملا انسانی از معیشت و اشتغال و ازدواج گرفته تا آموزش و بهداشت
وتفریح و مشکلات صنفی و... در این مسیر مطبوعات آزاد و نهادهای مدنی و انجمنهای
محلی و شوراها واحزاب وگروهها و...به وجود میآیند که این نیازها را به شکل
مسالمتآمیز و درستی در مجرای خود انداخته و به عنوان میانجی مردم و دولت ،پیگیر
آن باشند.
از
بین بردن این نهادهای میانجی عملا کار را از مسیر اصلی منحرف کرده و هم رسیدن به
هدفها را مشکلتر میسازد و هم ماهیت مسایل را تغییر میدهد. مراسم مذهبی میشود
محل نزاعهای سیاسی و شب شعرها جای بحث اجتماعی و محیطهای ورزشی جای سخنان ادبی و
مراکز آموزشی محلی برای انجام کارهای خانه و...
نمونه
روشن ودست اول این به هم ریختگی، همایش «پیادهروی خانواده» این هفته در منطقه سیاهو
بود که به یک راهپیمایی آرامزن و مرد و پیر
و جوان منطقهجهت جدایی از بخش فین و اتصال
به بخش بندرعباس تبدیل شده بود. اگرچه بسیار آرام و مسالمتآمیز و مدنی.
مراسم
مذهبی چون عاشورا و فرهنگی چون نمایشگاههای مطبوعات و هنری چون جشنواره سینمایی
فجر هم به همین بلا دچار شدهاند و در حال تغییر کاربری خود هستند وکمکم تمام
عرصهها در حال منقلب شدن و تغییر ماهیت دادن است. راستی چرا ؟
به
نظر من وقتی که مسیرهای اصلی و درست مسدود شدهاند و احتمال ریزش کوه هم در این مسیرها
زیاد است مردم به جای حذف مطالبات خود شیوهی بیان و مکان عرضهی آن را تغییر میدهند.
امری که به نفع هیچ کدام نیست نه دولت و نه ملت.
یک
بار هم که شده درست فکر کنیم و راهپیمایی خانواده و عاشورای حسینی و جشنوارههای
ادبی و هنری و... را به ساحت اصلی خود برگردانیم و بگذاریم هرکس و هرچیز کارکرد
خودرا داشته باشد.
به
زور ساعت شماطهدار نمی شود به مردم قبولاند که هنوز آفتاب طلوع نکرده و نیمه شب
است به خصوص در زمانی که بانگ خروسان قریه، همه را از دمیدن صبح باخبر کرده است. آنانی
که صبح زود جمعه این هفته به راهپیمایی خانواده در منطقه سیاهو آمده بودند حامل یک
پیام روشن بودند که:
معتقدم که کشور در
حوزههای مختلفی چون اقتصاد و فرهنگ و سیاست و اخلاق و حقوق شهروندی و... در یک
سراشیبی قرار گرفته و به مصیبتهایی گرفتار شده است که راه حلی جز «شجاعت» در بیان
و «تدبیر و تلاش» در عمل ندارد و در این مسیر «کروبی» را شیخ شجاع اصلاحات میدانستم
و میدانم که در روشی اصلاحطلبانه از خود حرکتهایی درخشان به یادگار نهاده است.
او را «لر»ی میدانم
که با سخنان صریحاش(به قول نیما) آب در خوابگه مورچگان ریخته و میریزد.
چه آن زمان که با
افشای «اسکلههای مخفی» مافیای اقتصادی را هدف قرار داد و چه زمانی که با افشای «کهریزک»
و بحث تجاوزات جنسی شوک عظیمی را به نشستهگان در سایه جنایت وارد کرد.
چه زمانی که به دفاع
از حقوق نمایندگانی چون لقمانیان پرداخت و چه زمانی که حتی اعترافات همسر سعید
امامی را بر اثر شکنجه غیرواقعی شمرد. کاری که از امثال آقای خاتمی و... انتظار میرفت.
سابقه حمایتهای
کروبی از حقوق مردم به عنوان یک روحانی فقط در همین چند ماهه را بگذارید در کنار
سکوت وحشتناک حوزههای علمیه در ۳۰ سال
اخیر!
راستی کدام روحانی
را سراغ دارید که در دفاع از حقوق مردم نیمی از این کارها را انجام داده باشد؟
وخدا میداند اگر انجام میدادند و به همان به قول خودشان سنت امر به معروف و نهی
از منکر هم عمل میکردند ما یقینا شاهد چنین انباشتی از تجاوز و ستم و قانونشکنی
و... نبودیم.
موج تحقیر و توهینی
که کروبی را هدف قرار داده است نشان میدهد که او خوب بلد است که کجا را هدف قرار
بدهد.
او با تکرار ادعای
تقلب، احمدینژاد را رییس دولت (نه رییس جمهور) خوانده که به تنفیذ رهبری مورد پذیرشاش
قرار دارد.
پارادوکسی که در این
سخن است چنان روشن است که نیاز به بازشکافی ندارد. بسیاری از رهبران جنبش سبز هنوز
هم جرات بیان چنین جملهای را ندارند.